تمام
رفیق جانا
رفیق جانا: محدوده زمان بسته است
به هر چه روی بیاری به رویمان بسته است
به هیچ ساحه نداریم جا، نمی فهمم
که ما زیاد بزرگیم یا جهان بسته است
اسیر گردش دنیای نا به سامانیم
تمام نیک و بد ما به این کمان بسته است
زمانه ایست که غم بر سر غم افتاده است
در نکویی بر روی مردمان بسته است
شکوفه باشی اگر؛ خشم بادها تیز است
پرنده باشی اگر؛ راه آسمان بسته است
دخیل حاجت مرگیم سالها و اجل
به روی مردم بی پا و سر دکان بسته است
(سید رضا محمدی، مزار شریف، 1377)

آگهی بازرگانی شماره 3/ تجلیل از وزارت ارشاد
با نهایت خرسندی به اطلاع میرساند وزارت ارشاد بار دیگر به وظیفه خطیر خود مبنی بر ترویج و حفاظت از فرهنگ ایرانی و اسلامی عمل کرد و فیلم ضاله تاناکورا را که قصد نفوذ به جشنواره وزین و معتبر و باسابقه و بین المللی فیلم کوتاه سوره را داشت، توقیف کرد و با فراست اجازه اکران این فیلم در جشنواره را نداد. جهت تشکر از وزارت ارشاد و تنویر افکار عمومی، فیلمنامه این فیلم توقیف شده را در اینجا منتشر میکنیم.
ادامه مطلبآگهی تجاری- شماره دو: یوگی و دوستان در کشتی نوح
این روزها، هر روز که میگذرد، احساس میکنم که باید اسم این وبلاگ را بگذارم: آگهی های تجاری. این روزها همه جا نیاز به آگهی تجاری میبینم. اینقدر همه جا پر است از فتوحات و دست آورد های بزرگ که واقعا فکر میکنم برای پوشش دادن این همه موفقیت کاری باید کرد، دستی چرخاند و دستمالی گرداند. از ریش سفید ها و ریش خاکستری ها بگیر تا همین دوستان خودمان که دیروز و پریروز در خوابگاه های دانشگاه امام صادق هفته ای یک بار میرفتند حمام، همه در حال فتوحات هستند. حالا هر کس به قدر قدرت و لیاقت، یکی را میبینی از نردبان لق استانداری فارس خودش را رسانده به سکوی مطمئن سازمان میراث فرهنگی، یکی دیگر را مجلس راه ندادند سراغ وزارت ارشاد را گرفت، چندتای دیگر هم خودشان را از پنجره فلان سازمان و بهمان نهاد انداخته اند تو که البته همگی جای تشویق و هورا و دست مریزاد دارد.
این وسط، چند تایی آدم شل و لنگ و ناقص الخلقه هم بودند که نه شریک قافله بودند و نه فامیل کدخدا، و این حقیر یکی از آنها محسوب میشدم. ما مثل وصله ناجوری بودیم برای جماعتی که هر کدام به جایی وصل شدند. نه بلد بودیم از دیوار سازمان و نهادی بالا برویم، نه.... بگذریم. یکی از دوستان یکبار به حق مرا در جمع همکلاسی ها مورد عنایت قرار داد که: پورمحمدی، تو جای یک حزب اللهی را در دانشگاه امام صادق اشغال کرده ای. و رندی صحبتش را اینطور تکمیل کرد که: فی الواقع، جای یک خشک مغز را. آن دوستی که بنده را مورد عتاب قرار داده بود، حالا در دانشگاه تهران دکتری جامعه شناسی میخواند، بدون آزمون، و البته مقاله مرتبط. بورسیه شش دانگ و نیروی نفوذی دانشگاه امام صادق در بلاد کفر. بگذریم.... از ما چند نفر آدم کج و کوله، سرگذشت سه تایمان را میگویم. یکی از دوستان مان که مرادمان بود، طفلکی آنقدر درس خواند که از شانس بدش مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه قبول شد. یک سال بعدش فرمایشات بزرگان و اعترافات آقای حجاریان، که بدجوری به هم شبیه بود، انقلاب مخملی آقایان وبر و هابرماس در دانشگاه های ایران را افشا کرد و دوره دوستمان نیمه تمام ماند و این مرکز فساد و لانه زنبور تعطیل شد. یکی دیگر از دوستانمان در دوره های فشرده بصیرت افزایی شرکت کرد و چند روز مانده به انتخابات 88 عاقبت بخیر شد و حالا دانشجوی دکتری دانشگاه تهران است، از نوع با لیاقت امتحان داده سنتی، که یک سال امتحان کتبی قبول شده و سال بعد امتحان کتبی و شفاهی.
من که کوچک آن جماعت بودم، رفته بودم دنبال علافی و لات بازی. جوانی خودم و پول خانواده را با کلاس های فیلم سازی و این جفنگیات آنقدر تلف کردم که از فوق لیسانس امام صادق هم ماندم و ترم چهاردهم با ضربه نامرئی چوب خدا که بر باسنم احساس کردم، با لیسانس از دانشگاه امام صادق هم بیرون آمدانده شدم. آن سال نتیجه چند سال درس نخواندن و علافی کردنم، شده بود فیلمی که وقتی تمام شد فرصت نکردم در هیچ جشنواره ای شرکتش بدهم. چون رفتم هند. حالا بعد از یک سال و نیم در جشنواره فیلم سوره شرکتش دادم. دروغ چرا، به این امید که بلکه جایزه ای چیزی بگیرد و بخشی از پولش را برگرداند، و بعد، به امید اینکه فیلمی که شانسی برای دیده شدن ندارد، یکبار دیگر در سالنی صد- صد و پنجاه نفری اکران شود. حالا امروز زنگ زده اند از جشنواره سوره که فیلمتان را وزارت ارشاد مجوز نداده برای شرکت و اکران در جشنواره. با تعجب میگویم آخر همین فیلم پارسال در جشن خانه سینما بود و اکران شد. میگوید فیلم های دیگری هم بوده اند که اینطور شده اند. گوشی را با عجله میگذارد.
اینطور وقت ها یاد عمویم میافتم که چند وقت پیش ازش پرسیدم حالتان چطور است؟ گفت خیلی خوبم. همه چیز در بهترین حالت خودش است. میگویم جداً؟ از کی تا حالا وضع اینقدر خوب نبوده؟ میگوید:از وقتی که یادم می آید.
ارجاع بینامتنی 1: امروز یادگرفتم که یک حرف اضافه به راحتی میتواند در جریان ویرایش از متن "حذف" شود. (ر ک به یادداشت: کلمه و ترکیب های تازه در همین وبلاگ)
ارجاع بینامتنی 2: امروز فهمیدم گاهی اوقات ماندن در کتاب واژه نامه باعث میشود شان واژه حفظ شود. (همانجا)
اول مهر
از هفت سالگی، یعنی سال هزار و سیصد و هفتاد شمسی، که صبح اول مهر در معیت پدر و مادر، و با کیف سبز رنگی که پدر از تهران برایم خریده بود، پا به دبستان امام رضا در مشهد گذاشتم، تا سال گذشته که سال تحصیلی ام زودتر از اول مهر در شهر الله آباد هند آغاز شد، اول مهر برایم معنی داشت. اول مهر یا باید مدرسه میرفتم یا دانشگاه، اما امسال نه خبری از مدرسه هست و نه دانشگاه. اول مهر امسال برایم با ترافیکی که به خاطر دو مدرسه در کوچۀ تنگی که در آن خانه داریم به وجود آمده بود معنا شد.
اما روزهای خوش قبل از هفت سالگی، روزهای سرخوشی و بی خیالی و بی مسئولیتی، روزهایی که جهان به چشمان کوچکم بزرگ می آمد دیگر بر نمیگردد. دیگر هیچ وقت بر نمیگردد. دوست دارم روزی بتوانم دوباره همانقدر بی خیال و بی پروا و شاد به دنیا نگاه کنم. اما وقتی اول مهر نه مدرسه داشته باشی و نه دانشگاه، تازه بی کاری مثل پتک میخورد توی سرت و میفهمی که نه دیگر در دنیای بچه ها جایی داری و نه هنوز در دنیای بزرگترها.
مغز ها و اسگل ها
چند روز پیش در سایت فیس بوک، یکی از دوستانم که چند سال است به مهاجرت برای تحصیل فکر میکند و امکانش برایش فراهم نمیشود، استاتوسی کوتاه گذاشته بود که هر روز به آن فکر میکنم. او نوشته بود: الان دیگه بحث از فرار مغز ها نیست، صحبت از موندن اسگل هاست.
آن روز کلی خندیدم و بعد از آن تقریبا هر روز این جمله را برای چند نفری نقل کرده ام که همگی به اتفاق خندیده اند و به تلخی، درست بودن این جمله را تایید کرده اند. من هم به جد معتقدم که این جمله در شرایط امروز اجتماعی و فرهنگی و دانشگاهی ما درست است و به یمن خیانت سیاست مداران و توطئه چینان و بادمجان دور قاب چینان، آینده ای بسیار تیره و ترسناک در این کشور (و حتی با نسبتی کمتر، در همه جای دنیا) در انتظار ما ایرانیان است. اما با این حال، پس از یک سال تحصیل در کشور هند، دورۀ فوق لیسانس را نیمه کاره رها کرده ام و حالا تا چند وقت دیگر به سربازی خواهم رفت. خیلی از دوستان(به خصوص امام صادقی ها) که در این چند وقت مرا دیده اند که برگشته ام، به طعنه گفته اند که میدانستیم دوام نمی آوری و حالا قدر مملکت خودت را (و لابد دانشگاه خودت را!) بیشتر میدانی و ...الخ. و البته که درست میگویند. کسی که سوز زمستان شمال هند را بدون بخاری و شوفاژ گازی تحمل کند، حتما قدر ایران را خواهد دانست که در زمهریرش میشود با یک لا پیراهن در خانه هایش راه رفت، بعلاوۀ خیلی چیزهای دیگر.
راستش نمیتوانم انکار کنم که ، هر چند که پیش خودم توجیه قرص و محکمی برای برگشتن و تصمیمم برای ماندن در ایران دارم، در این چند روز احساس اسگلی کرده ام. وقتی دوباره از جایگاه خودم به عنوان یک فیلم ساز و وبلاگ نویس و اهل قلم و .... که در هندوستان باورم شده بود، در این دو سه ماه به فارغ التحصیل لیسانسیۀ مشمول سربازی بیکار نزول اجلال کرده ام، دوباره پیش رویم همان آیندۀ مبهم و سیاهی را میبینم که پیش از رفتن به هند میدیدم و از آن فرار کردم. فراری که البته میسر نبود. اما چرا میسر نبود؟ من به خاطر سرمای زمستان و گرمای تابستان از هند برنگشتم، برگشتنم به خاطر این بود که دیدم آنجا قصه ای ندارم برای فیلم ساختن و داستان نوشتن. رفتار آدم ها را نمیشناسم که جزئی نگری کنم و صحنه های قشنگ خلق کنم. تازه اگر هم خلق کنم، احساسی به آن نخواهم داشت. انگار که دیوارخانۀ همسایه را رنگ کرده باشم.
با این حال به نظر من برای دانشجو یا استادی که قصد کار دانشگاهی و پژوهشی در هر رشته ای، حتی بومی ترین و ایرانی ترین رشته ها، مثل شیعه شناسی یا ایران شناسی یا ادبیات فارسی را دارد، اگر کوچکترین امکانی برای تحصیل در خارج از کشور باشد، ماندن و تحصیل (یا ادامۀ تحصیل) در ایران برابر با همان اسگلی است. این به خاطر توان فوف العاده بالای دانشگاه های کشورهای دیگر نیست، به خاطر وضعیت فوق العاده ای است که در دانشگاه های ما وجود دارد.
اما یک استثنا در این میان وجود دارد که متاسفانه من هم مشمول همان استثنا شدم و دریافتم که امکان کار در خارج از ایران برایم وجود ندارد و افسرده شدم و برگشتم!
این استثنا، آفرینش هنری است. هنرمند به معنای اجتماعی کلمه به شدت وابسته است به زمینۀ فرهنگی و تاریخی که از آن بر آمده و به آن متعلق است، و نمیتواند خارج از آن بافت آفرینشی داشته باشد. همین است که نام های بزرگ و پرشماری که ایران را ترک کرده اند، مانند سهراب شهید ثالث و ابراهیم گلستان و امیر نادری و محسن مخملباف و بهمن فرمان آرا و بهمن قبادی و .... در هنگام حضورشان در خارج از ایران نتوانسته اند فیلمی بسازند که با آثارشان در ایران برابری کند و باز هم به همین خاطر است که جعفر پناهی با وجود اینکه در ایران نخواهد توانست فیلمی بسازد، اما از ایران هم نمی رود. البته این خلاف فروتنی است که خود را با این بزرگان مقایسه کنیم، اما باید از همین بزرگان راه و رسم کار و زندگی در این کشور را آموخت.
ماندن هنرمندان در ایران، چیزی است فراتر از فرار مغزها یا ماندن اسگل ها. ماندن هنر مندان، از سر ناچاری و اجبار است، و در عین حال اختیار مندانه. از جنس مبارزه و لجبازی است، و در عین حال رندانه. همراه با افسردگی است، و در عین حال شورمندانه.
ماندن هنرمندان در ایران، از سر علاقه ای اختیاری به وطن نیست، از سر عشقی جبری است.
و سرانجام، دوگانۀ دائمی زندگی هنرمند در ایران، فکر کردن به این موضوع است که آیا این همه هیاهو و پذیرفتن این نشان افتخار هنرمندی از سوی ملت هنر دوست، آیا به این زندگی سخت و پر هیاهو و پر اضطراب می ارزد، یا بایستی خود همان راهی را در پیش بگیریم که در آثارمان تجلیل میکنیم: بزرگداشت زندگی، و فرصت عمر کوتاه خود، به عنوان تنها فرصتی که برای بودن در این دنیا و شادخواری و لذت بردن از مواهب آن داریم.
با وجود اینکه به تمام اینها فکر کرده ام و تصمیم گرفته ام که بیایم و بمانم، اما هنوز هم گاهی لمس میکنم که چقدر این جمله درست است که: الان دیگه بحث از فرار مغزها نیست، صحبت از ماندن اسگل هاست.
اجباری و ملالت های آن، با اجازۀ سردبیر
هفتۀ پیش پس از........................................................... مطلبی سخت ذهنم را مشغول کرده بود، اما به توصیۀ خیر خواهانی که "با مهربانی" گفتند ننویس، از نوشتنش صرف نظر کردم. بعد از آن ننوشتن، انگار که ذوقم کور شده باشد، دیگر نوشتنم نیامد.
در کلاس های ارتباطات می گفتند یکی از تعاریف خبر این است که خبر آن چیزی است که کسی در جایی می خواهد پنهانش کند، بجز آن همه چیز آگهی بازرگانی است. فکر می کنم من هم اگر آنچه نوشتنش سخت و مهیب است را، ولو به اشاره ای ننویسم، نوشته هایم می شود همان آگهی بازرگانی، حالا برای خودم یا دوستان.
تا زمانی که مهر مهربانان غالب است، به احترام قلم نمی نویسم. تا ببینم چه زمانی آنچه با روح قلم سازگار است بر آن جاری می شود.
فعلا محض خالی نبودن عریضه، یادداشتی را که برای دوماهنامۀ هابیل دربارۀ سربازی نوشتم را با اجازۀ سردبیر اینجا بازنشر می کنم باشد که آگهی بازرگانی ای باشد برای خودم و دوستان:
اجباری و ملالتهای آن
1
پدربزرگام میگفت قدیمها، هر جوانی که میخواست به سربازی برود، خبر میکردند روضهخوان محل بیاید و دمِ درِ خانه بنشیند و روضه بخواند. مادر مینشست پشتِ درِ خانه و از صدای گریهاش همسایهها جمع میشدند و جوان را بدرقه میکردند. روضهخوان شعری میخواند با این مضمون که من میروم و دیگر برنمیگردم و منتظرم نباش مادر و جوان بیچاره را با این شعرها راهی میکردند و پشت سرش فاتحه و کاسهی آبی نثار میکردند. همینها شد که در دورهای خیلی از روستاییها، وقتی پسردار هم میشدند برای اینکه پسرشان را سربازی نبرند، در شناسنامهاش نام دختر مینوشتند و طرف رسماَ و در اسناد دولتی تغییر جنسیت میداد تا از عقوبت نرینهگی خدادادش در امان بماند. پدربزرگام بهخاطر صافی کف پا از سربازی معاف شد. برادر کوچکاش که ورزشکار بوده و بچهی تخس خانواده محسوب میشده، در سالهای انقلاب سرباز بوده و از پادگان فرار کرده بود. هماو بعد از انقلاب با پای خودش رفت جبهه و با چند ترکش کوچک و بزرگ و پای لنگ برگشت. کف پای صاف پدربزرگام را یکی از داییها هم به ارث برد. مادربزرگ خوشحال بود که اگر بچهاش دایم کمردرد است، لااقل سربازی نمیرود. اما قوانین عوض شده بود. رفت و فقط از پست نگهبانی شبانه معافاش کردند.
2
پدرم تعریف میکند از روزی که سال پنجاه و نه با دو دوست دوران دانشگاهاش رفته بودند سازمان نظام وظیفه خودشان را معرفی کنند. میگوید آن روز با هم میروند و میگویند ما میخواهیم برویم سربازی. سرباز وظیفهای که آنجا بوده نگاهی به قیافهها میکند و میپرسد شما معاف نیستید؟ این سه تا مهندس، یکیشان یک چشم خیلی ضعیف داشته، دیگری دیسک کمر و پدر من هم مشکل گوارشی. سرباز وظیفه میگوید بروید شورای پزشکی که امروز جلسه دارند، شاید معاف شدید. این سهتا انقلابی جوان بههم نگاهی میکنند و میگویند ما نمیخواهیم معاف شویم. ما میخواهیم خدمت کنیم. سرباز هم عصبانی میشود و بد و بیراهی نثارشان میکند. اینها که میخواستند هر سه با هم یکجا خدمت کنند، یکیشان میافتد نیروی زمینی، یکی نیروی هوایی و پدر من هم نیروی دریایی. دو ماه از شروع سربازیشان گذشته بوده که جنگ شروع میشود و دوازدهماه خدمت اینها میشود بیستوچهارماه.
3
حدود ششماه پیش، پذیرش فوق لیسانسام آمده بود و من از روز پایان دورهی لیسانس تا آغاز فوق لیسانس در هند کمتر از یکماه وقت داشتم. در گرمای بیسابقهی تهران، هر روز میان دانشگاه و سازمان نظام وظیفه و وزارت علوم در گردش بودم تا بتوانم «اجازهی خروج» بگیرم. باید پانزدهمیلیونتومان وثیقهی مالی میگذاشتم که تضمین کنم برمیگردم و هجدهماه خدمت سربازی را انجام میدهم. آنروزها یاد بچهگیهایام افتادم که میرفتیم از بقالی شیر بخریم و برای شیشهی شیر «گرویی» میدادیم. فکر میکردم این وثیقهی پانزدهملیونی همان گرویی است که باید بگذارم و خودم را از دولت قرض بگیرم. فکر میکردم به اینکه من برای مملکتام اینقدر میارزم. مثل همان شیشهی شیر. شیشهی شیر اصلاً مهم نیست پُر باشد یا خالی، اصلاً شاید وقتی خالی شد، تویاش آب بریزی و یک پیچک بگذاری تویاش که از دیوار آشپزخانه بالا برود، بازهم «شیشه» همانقدری میارزد که اگر پُر از شیر بود میارزید.
روی فرم پرداخت وثیقهی نقدی جایی بود که باید امضا میکردی که اینجانب فلان و فرزند فلان این پول را میدهم به سازمان نظام وظیفه و قول میدهم بهموقع برگردم و اگر برنگشتم این پول نوش جان سازمان نظام وظیفه و در طول این مدت هم سازمان نظام وظیفه میتواند شرعاً و قانوناً از این «وثیقه» و «منافع»اش استفاده کند. این جملهی آخر اینقدر مرا سوزاند که تصمیم گرفتم بهجای سپردهی نقدی، وثیقهی بانکی بگذارم. فکر میکردم که نظام سربازی چهقدر شبیه یک نظام بردهداری گسترده و فراگیر است، و همهجا میگفتم امروز رفتم «سازمان نظام بردهداری».
همانروزها، توی صفهای انتظار طولانی سازمان نظام وظیفه، قاطی بچههایی که اکثراً مثل خودم قصد ادامهی تحصیل داشتند، به این فکر میکردم که چرا اینقدر انتظار در اینجا و آمدن به اینجا برای ما سخت است؟ آنروزها عصبانی بودم. اما حالا که فکر میکنم، میبینم بهخاطر این خیلی سخت بود که اساساً آنجا همه در سوءتفاهم بودند.
مثلاً وقتی میروم دفتر این جناب سرهنگ و آن جناب سرهنگ و مشکلام را میگویم، او اصلاً گوش نمیدهد. حرفام که تمام میشود مثل ضبطی که دکمهاش را بزنی مادهی قانون مربوطه را برایات تکرار میکند و من که از قبل قانون را میدانستم و دو ساعت منتظر نشده بودم تا او قانون را برایام تکرار کند، دوباره مشکلام را تکرار میکنم، مثلاً میگویم که دانشگاهی که به من پذیرش داده گفته من باید تا این وقت آنجا باشم. میگوید اما طبق قانون این امکان ندارد و نمیشود. میگویم خب من چکار کنم؟ میگوید نمیدانم، بهنظرم پذیرشات را از دست میدهی. من هم که توی دلام دارم فحش میدهم، تشکر میکنم و عقبعقب از دفترش میآیم بیرون. سوءتفاهم اینجاست که وقتی من پشت در اتاق آن سرهنگ میایستم تا نوبتام بشود و دو دقیقه ببینماش، فحوای کلامام به او این است که «ببین جناب سرهنگ! میتوانی یک راهی پیدا کنی که کمی از بار این ظلمیکه به من میرود کم کنی؟» و او هم فحوای کلاماش از پس تکرار قوانین این است که «تو چرا میخواهی از زیر این وظیفه دربروی؟ اصلاً من که میدانم، خارجرفتن و درسخواندنات هم بهانه است. بیا زودتر دینات را به کشورت ادا کن!» او مرا به چشم یک بدهکار میبیند و من خودم را طلبکار میدانم. اما آیا واقعا من بدهکارم یا طلبکار؟
حاکمیت، سربازی را حق خودش میداند و از این حق بههیچوجه کوتاه نمیآید. حتا وقتی خیل عظیمی از جوانان در انتظار اعزام به خدمت ماندهاند هم حاضر نیست بهنحوی انجام این خدمت را سادهتر یا کوتاهتر کند که لااقل نوبت به همه برسد. درحالیکه از نظر ما (جوانان/ مشمولان/ والدین) این دوسال، حق ماست که غصب شده است و حق با ماست که میخواهیم «خدمت مجانی و اجباری» نکنیم. آنهم در سالهای آغاز استقلال اجتماعی و اقتصادیمان که بیشتر به «گرفتن» نیاز داریم تا «دادن».
4
برای پاسخ به این سوآل که در دعوای سربازی، مردم طلبکار اند یا حاکمیت، باید اول به این سوآل پاسخ داد که حکومت چهقدر حق تصرف در زندگانی افراد متبوعاش را دارد. یعنی حکومت بهصرف اینکه حکومت است چهقدر میتواند برای افراد محدودیت ایجاد کند؟ مثلاً آیا یک حکومت میتواند افراد متبوعاش را مجبور کند که از ششسالهگی یا هفتسالهگی به آموزش همهگانی (مدرسه) تن بدهند؟ و آیا میتواند به کسی بگوید چون تو در این کشور به دنیا آمدی یا پدر و مادرت تابعیت این کشور را داشتند، باید به محض اینکه به سن «قانونی» رسیدی، دوسال در خدمت جامعهات باشی؟ این «طلب» در ازای کدام «خدمت» است؟
فروید، در کتاب مهماش «تمدن و ملالتهای آن» این نظریه را مطرح میکند که اساساً تمدنها با هدایت نیروهای فرد در مسیر اهداف خود شکل میگیرند و مستحکم میشوند، که از دیدگاه تمدنی امری مثبت و ناگزیر است، اما زندگی فردی انسانها در این راه فدا میشود. فروید به تزاحم ذاتی منافع فردی و جمعی اشاره دارد. او حکومتها را محکوم نمیکند، بلکه میگوید ذات حاکمیت چنین اقتضایی دارد. او میگوید همانطور که در جوامع اولیه «پدر» تمام فرزندان نر خود را اخته میکرده، و آنها را بهشکل کارگرانی بهخدمت درمیآورده، جوامع هم نیروی مردانهگی را به روشهای مختلف مهار و بهخدمت میگیرند تا هم «اطاعت» در جامعه نهادینه شود و هم نیروی عظیمی که برای ساخت یک جامعه لازم است صرف منافع عمومی شود، فراهم گردد. بهنظر من، سربازی مثال روشن این فرمایش جناب فروید است.
5
پس از انقلاب، جمهوری اسلامی با خیلی رویههای غربی حکومت پهلوی مخالفت کرد و خیلیها را تغییر داد یا حذف کرد. بعضی از این رویهها که هنوز ادامه دارند، پوششی از شریعت و اسلامیت گرفتهاند. سهم سربازی هم از این تغییرات و انتقادات، تغییری بنیادی در استدلال وجودی این پدیده بود. جمهوری اسلامی، خدمت سربازی را مثل عصای پدر که به فرزند بزرگاش به ارث میرسد، از رژیم پهلوی تحویل گرفته، ولی گویی که سربازی از ارکان حکومت اسلامی باشد، به آن رنگی عقیدتی و ایدئولوژیک زده است.
در مقابل ورودی ساختمان نظام وظیفه ـ واقع در میدان سپاه تهران ـ تابلویی نصب شده که دربارهی تاریخچهی خدمت سربازی توضیح میدهد. در این تابلو، هیچ اشارهای به نام رضاخان بهعنوان پایهگذار خدمت سربازی نشده است. تنها ذکر سالی شده است که سربازی در آن بهوجود آمده و در سطر دوم نوشته شده که نام «سربازی» را یکی از سرهنگها از شاهنامهی فردوسی الهام گرفت و پیشنهاد داد و... . بعد هم خیلی سریع از آن دوران سیاه تاریخی میگذرد و به دوران پُرافتخار دفاع مقدس میپردازد و فرهنگ شهادت و ایثار و... اهمیت سربازی در امنیت کشور و... .
واقعیت این است که قبل از شکلگیری حکومتهای مدرن، ارتش بهشکل یک طبقهی اجتماعی و یک شغل دایمی وجود داشته است. سربازی بهشکل فراگیر تنها در چهارچوب یک حکومت مدرن دولت ـ ملت (nation-state) معنا پیدا میکند. رضاخان بهعنوان پایهگذار دولت ـ ملت در ایران، خدمت سربازی را بهصورت یک اجبار درآورد. اما با تغییر در ساختار حکومتهای مدرن، دوران سربازی هم بهسر آمد و امروز که «نیروی نظامی» تغییر ماهیت داده و چندان متکی به عِده و عُده نیست، ارتش دوباره به یک شغل دایمی و انتخابی در دنیا تبدیل شده است. امروز اکثر دولتها این حق را از خودشان سلب کردهاند که شهروندانشان را ملزم به کار اجباری در ازای داشتن تابعیت آن کشور کنند. قانون سربازی، امروز تنها در کمتر از بیست کشور دنیا اجرا میشود و یکی از آن کشورها ایران است.
6
خوب که فکر میکنم، میبینم با تمام این حرفها، کار عاقلانهای نیست که الآن از دیدگاه یک جوان معترض سربازینرفتهی عذب، اینجا حکم بدهم که «سربازی کلاً باید از میان برداشته شود و الخ». نه اینکه فکر کنم اگر همچین چیزی بنویسم شما بقیهی این یادداشت را نمیخوانید، یا فرداروزی که گذر پوست به دباغخانه بیافتد، پدرم را در سربازی درمیآورند. نه، بهخاطر اینکه بالاخره آنطرف ماجرا هم، در حاکمیت، گروهی نشستهاند که روی این دوسال خدمت ما حساب کردهاند و تازه اینهمه حاشیههای زیبا هم به خدمت سربازی اضافه شده که حیف است یکدفعه همه را از دست بدهیم. مثلاً سال 89 «جشنوارهی جوان ایرانی» بخش «جوان سرباز» هم داشت. تازه تلویزیون هم کلی فیلم راجع به سربازی میسازد. بالاخره سربازی اگر خودش مجانی است، حاشیههایاش که مجانی نیست. ... بگذریم.
نمیخواهم بگویم سربازی کلاً حذف شود، اما بهنظر من این سیاست استفادهی حداکثری از سربازی، سیاستی است که نمیتواند دوام آورد. سربازی را نمیشود پشت «خدمت مقدس» قایم کرد. سربازی باید مثل هر پدیدهی حکومتی دیگری، استدلالی داشته باشد که بشود با زبان روشن توضیحاش داد و برای فهمیدناش احتیاج به پیشفرضهای زیادی نداشته باشی.
اگر دلیل اجباریبودن سربازی، آموزش نظامی برای زمان جنگ باشد، یکماهونیم دورهی آموزشی سربازی منطقی و توجیهدار است، و باقی آن «بیگاری»؛ آنهم به وقیحانهترین و اسرافآمیزترین شکل ممکن. اینکه سختترین کارها را بر گردهی بیربطترین و نامناسبترین افراد بگذاری، مثلاً آدم با درجهی لیسانس علوم سیاسی را بفرستی پلیس راه، مهندس عمران را بگذاری رانندهی سرهنگ و...، اینها بسیار بیش از سود ناچیزی که عاید نظام میکند، نارضایتی و عقده و خشمی میشود که هروقت «سر» باز کند، دودش به چشم حاکمیت خواهد رفت.
اگر دلیل اجباریبودن سربازی، نیاز کشور به نیروی جوانی است که (لابد و در پیشفرض استدلال) تا بهحال برایاش هزینه شده و حالا دینی دارد که باید به مملکتاش ادا کند، در اینصورت نهاد متولی باید لااقل از این نیروی جوان استفادهی بهجا و درست کند. بهعبارت دیگر، سربازی باید واقعاً «کار» و «خدمت» باشد، نه علافی و بطالت.
جوانی که تازه دبیرستان یا دانشگاهاش را تمام کرده، سرشار است از ایده و انرژی. میخواهد کار کند و بسازد. پس لااقل اگر حکومت میخواهد او را بهکار بگیرد، باید کار مناسب را فراهم کند، نه اینکه دو سال عمر او را در هزارتوها و راهروهای کهنه و نفسگیر ادارات ارتشی، یا در آشپزخانه پای دیگ، یا پای دیوار، یا هزار جای پرت و بیفایدهی دیگر تلف کند.
از طرف دیگر، حاکمیتی که اینگونه به نیروی جواناناش وابسته است و از آنها خدمات رایگان میگیرد، باید به آنها پاسخگو هم باشد. کشوری که سربازی اجباری دارد، طبیعتاً باید ارتش کوچکتری داشته باشد. نیروهای مسلح از پُرهزینهترین بخشهای یک حکومت هستند و نگفته واضح است که این هزینه از جیب ملت (در مورد ایران بخوانید از ذخیرهی ملت) میشود. خب جوانی که دوسال عمرش را در سربازی گذرانده، حالا حق دارد سوآل کند که چرا این سربازیها در کاهش هزینههای نیروهای مسلح اثر ندارد. اصلاً اولاش حق دارد سوآل کند که بودجهی نیروهای مسلح چهقدر است؟ و اگر سربازی نبود چهقدر میشد؟
یک راه دیگر هم وجود دارد. اگر حاکمیت هم با این فرضیه موافق است که ارزش ریالی یک عدد سرباز وطن برای کشور مبلغی معادل پانزده یا هفدهمیلیون تومان است، میتواند مثل سابق مبلغ ریالی را از شخص مشمول قبول کند. منتها اگر میخواهند به «قشر محروم» ظلم نشود، میتوانند بهجای حذف آن، همین مبلغ را به شکل اقساطی هم قبول کنند، یا اصلاً ما که بخیل نیستیم، به قشر محروم جامعه، از محل همین درآمدهای طرح هدفمندی یارانهها تخفیف بدهند!
آخرین بهانۀ خنده
بچه که بودیم، یک سال یکی از اقوام که برای تحصیل به فرنگ رفته و برگشته بود، عید نوروز به تمام بچه ها نفری یک دلار عیدی داد، از آن زمان به بعد ما همه شدیم پیگیر قیمت دلار و با داشتن همان یک دلار، از بالارفتن قیمت ارز ذوق می کردیم. آن وقت ها دلار 400-500 تومان بود.
بعد تر که رفتیم دبیرستان و کمی اقتصاد سرمان شد، فهمیدیم که اگر آدم مثلاً هزار دلار هم داشته باشد نباید از افزایش قیمت دلار خوشحال شود. همان وقت ها پیش خودم گفتم پس چرا بعضی ها وقتی می خواهند پس انداز کنند، دلار می خرند و بعد از افزایش قیمتش آشکارا خوشحال می شوند و این را به حساب زرنگی خودشان می گذارند؟
بعدتر یادم هست که قیمت همه چیز رفته بود بالا، احساس می کردم بزرگ شده ام که مثلا می توانستم قیمت هر چیزی را از زمانی که یادم هست و اولین خرید هایم را کرده ام مقایسه کنم و بگویم قیمت هر چیزی چند برابر شده یا چند درصد زیاد شده. اولین خرید های من البته طبیعتا شیر پاستوریزه و نوشابه شیشه ای و آدامس و بستنی بود. مثلا شیر را از پانزده تومان شروع کرده بودم به خریدن و نوشابه را از پنج تومان. همان وقت ها بابا یکبار شروع کرد به مقایسۀ قیمت ها از سال پنجاه و هفت و قیمت هر چه را که محاسبه می کرد به این نتیجه می رسید که تقریباً همه چیز هزار برابر شده. خوب یادم هست که به بابا حسودیم شد که شاهد هزار برابر بودن قیمت همه چیز بوده است. دستم توی حساب و کتاب نبود و این برایم نشانه ای بود از باتجربه و پر سن و سال بودن.
بعدتر یادم هست که تورم برایم دردناک شده بود. معنای تورم برایم شده بود کاهش قدرت خرید، و وقتی رفتم هند از ارزانی قیمت غذا و لباس و وسائل زندگی کلی ذوق کردم. اما چند ماهی که گذشت آنجا هم تورم شد و من با احساس دلتنگی که به ایران داشتم نمی دانم چرا فکر کردم که الان دیگر هند ارزان تر از ایران نیست و قیمت هایش با قیمت های تهران یکی شده. قبل از بازگشت به ایران، قیمت همه چیز را با همان خاطره ای که از قیمت های تهران داشتم مقایسه می کردم و فکر می کردم خرید چیزها و آوردنشان به ایران، زحمت اضافی است و قیمت های تهران و دهلی الان باجی به هم نمی دهد.
وقتی که برگشتم اما، قیمت ها هیچ ربطی به قیمت های قبل از رفتنم نداشت. تازه توانستم قیمت های تهران و دهلی را مقایسه کنم و بفهمم چه ضرری کرده ام از نخریدن هر چیزی که قیمتش را با قیمت های سابق تهران مقایسه کرده ام.
حالا بخشی از دید و بازدیدهای اقوام و دوستانی که بعد از سفر می بینم به شرح این افزایش قیمت تاکسی و تخم مرغ و خربزه می گذرد و به شوخی به همه می گویم ببین ده ماه نبودم چه به روز مملکت آورده اید.
دیروز داشتم فکر می کردم، چه خوب که تورم هست، وگرنه لابد وقتی دوستان و اقوام را می دیدم، باید از وضع زندانی های سیاسی و اعتصاب غذاها و مرگ های مشکوک و .... صحبت می کردیم و بعد تمام این دیدارها تلخ می شد و خطرناک میشد و دیگر جایی برای خنده و شوخی نمی ماند.
آبادانی ها
زیاد شنیده بودم آبادانی ها چاخان هستند، اما تا به حال به چشم ندیده بودم.
امروز توی خیابان پاسداران راه میرفتم، عینک آفتابی هم زده بودم، یکی از این آبادانی ها که عینک آفتابی می فروشند آمد دو تا عینک گرفت جلویم گفت عینک نمی خوای؟ گفتم نه، دارم.
گفت این فرق داره ها، عینک ضد گلوله است.

امروز، تهران، سرطان
تهران موجود محتضری است که سالهاست در حال احتضارش زندگی می کند و هر روز سرطان جدیدی در خودش کشف می کند. سرطان خانه. برج هایی که در رگ های کوچه باغی این پایتخت هر روز میروید و به جای هر سلول، ده، بیست، پنجاه سلول جایگزین می کند. خانه هایی پر از مبل و تخت و یخچال. هر روز صبح ماشین ها، مانند گولبول های قرمز در رگ های شهر جاری می شوند و راه بندان می کنند. ماشین های لوکس، هر روز با سلام و صلوات از سد گمرک می گذرند و به جمع ماشین های خیابان می پیوندند. پیاده ها پشت ترافیک، به سلول های سرطانی وارداتی نگاه می کنند. ماشین ها که از بند ترافیک رها می شوند، به سمت پیاده ها شلیک می شوند. پیاده ها باید از مسیر این سرطان های خوش خیم کنار بروند. کارگرها و دانشجوها و مهاجران، به شکل موسمی و فصلی و روزانه بر تراکم این سرطان می افزایند. ترمینال جنوب و آزادی هر روز این سلول های شاد و پر امید را به تهران می پذیرد تا در این سرطان حل شوند.
تهران سرطان پلیس هم دارد. پلیس های متراکم در گوشه های چهار راه ها و میادین که در هم می لولند، با هم شوخی می کنند و به رهگذران نگاه های غضب آلود می اندازند. سلول هایی که آمده اند تا بافت های آرام شهر را ملتهب کنند.
در تهران، آدم ها به هم تنه می زنند. حتی در خیابان های خلوت. کسی چشم دیدن دیگری را ندارد. انگار همه حس می کنند بهشان بی احترامی می شود و همه تنها راه بازیابی احترام از دست رفته را بی احترامی به دیگران می یابند.
در تهران آدم ها سرطان گنده گویی دارند. راننده تاکسی کرایه زیادی می خواهد، دانشجوی سال اول کار می خواهد، مدیر دولتی می خواهد در دانشگاه هم درس بدهد، برج ساز می خواهد دولت به فکر بافت های سنتی تهران باشد و دولت، نگران ارزش های خانواده است. دانشجو ها تهران را با پاریس مقایسه می کنند و دولتمردان، کابل و لاهور را توی سر مردم می زنند.
در تهران، نمی توانی سلول سالمی باقی بمانی. هر جای تهران که باشی، از خون آلودۀ همین شهر تغذیه می کنی. خونی که عاقبت تو را هم به یکی از همین سلول های سرطانی ملتهب تبدیل می کند. خونی که چون هوای تهران، اجتناب ناپذیر است، و البته، اعتیاد آور.
پی نوشت اخلاقی: این نوشته را اول مدیون شمارۀ آخر نشریۀ وزین حرفه هنرمند با نام تجربه تهران هستم که باعث شده این روزها دایم حول این شهر مفهوم سازی کنم و سپس، مدیون روز فرساینده و ملال آور بیست و دوم خرداد، در خیابان کریم خان.
پی نوشت احساسی: تهران برای من متنی عاشقانه است که نه توان زیستن در آن را دارم و نه طاقت ترکش را. از روزی که این را فهمیده ام افسرده شده ام.
تطابق در شیب تند چمران
صبح یکی از روزهای پاییزی سال 85 بود و من سال سومی، و با مقیاس های دانشگاه امام صادق هنوز سال پایینی، مسیر طولانی و اعصاب خرد کن خانه تا دانشگاه را طبق معمول طی می کردم. مسیر ابداعی آن سال ها این بود که پیاده بیایم سر اتوبان صیاد و بعد سر همت پیاده شوم و کنار اتوبان ماشین دیگری پیدا کنم برای تقاطع همت- چمران و بعد از پایین آمدن از تپۀ درخت کاری شدۀ پر شیب خاکی، که بعدها چمن کاری و شیب بندی استانداردی نصیبش شد، تاکسی دیگری سوار شوم به مقصد پل مدیریت و بعد انگار که رسیده باشم، ده دقیقه پیاده روی تا دانشگاه تا اینکه به کلاس های هشت صبح صرف و نحو برسم که اگر دو دقیقه دیر میرسیدیم تاخیر می خوردیم و اگر ده دقیقه، می شد غیبت.
آن روز از سراشیبی تقاطع همت به چمران پایین آمده بودم و منتظر تاکسی بودم که ناغافل نگاهی به پشت سر کردم و دیدم یکی از اساتید به نام و پا به سن گذاشتۀ دانشگاه هم کیفش را روی دوش گذاشته و از همان مسیری که من آمده ام دارد پایین می آید. استاد را بارها با ماشین شاسی بلند شکاری اش در دانشگاه دیده بودم و شنیده بودم که از خانواده ای اصیل و بسیار متمول است و خیلی سر حال و اهل کوه و ورزش و شکار. حتی شنیده بودم یکی از دانشجو ها که خیلی دوست داشته سر صحبت را با او باز کند دربارۀ روباهی که گه گاه شبهای تابستان در دانشگاه خودی می نمایاند با او حرف زده و استاد هم ناگهان از جا پریده که کی دیدیش و کجا دیدیش و بعد که فهمیده چند روز قبل، گفته چه خوب که هنوز هست نگرانش بودم!
خلاصه استاد هم از تپۀ کنار اتوبان نزول اجلال کرد و من سلامی کردم و تاکسی ای نگه داشت و در رکاب استاد سوار شدیم تا پل مدیریت. من که آن سالها همش در سودای ماشین خریدن بودم تا از این مسیر خسته کنندۀ هر روزه راحت شوم، عاقبت طاقت نیاوردم و از استاد پرسیدم شما چرا اینطوری می آیید دانشگاه؟ استاد انگار که لذت می برد از این ماجراجویی صبحگاهی، گفت خیلی هم خوب است به خصوص که بعد از ظهرها توی تاکسی چرت هم می زنم. گفت اتفاقا ما گاهی که آن طرف می رویم هم دوستانمون می پرسند شما چطور اونجا زندگی می کنید؟ من می گم هر جایی که دیگران هم زندگی کنند نوعی تطابق بین خودشان و شرایط زندگی ایجاد می کند که زندگی را امکان پذیر می کند.
من هیچوقت با این استاد کلاس نداشتم، هیچ وقت هم دوباره در حاشیۀ اتوبان ندیدمش، اما هیچوقت هم این را فراموش نمی کنم که آن روز صد تومان کرایۀ تاکسی من را حساب کرد و این تعریف ساده از تطابق را یادم داد. تعریفی که پس از آن بارها برای فهمیدن رفتار ها و گفتار های مردم ایران به کارم آمده است.
حالا که پس از ده ماه به تهران بازگشته ام، تماشای تغییرات سریعی که در این الگوهای تطابق در زندگی روزمرۀ تهرانیان اتفاق افتاده است برایم بسیار جالب است. شاید مهم ترین اتفاق اقتصادی و اجتماعی این ده ماهه، حذف یارانه ها باشد. دولت دیگر به مردم یارانه ای نمی دهد. اما مردم هنوز هم به حاکمیت یارانه می دهند. یارانه اقتصادی، به شکل نرخ های غیر واقعی پرداخت های دولتی که به نه فقط به کارمندان، به تمام اصناف و اقشار تحمیل می شود. یارانه سیاسی، به شکل ادبیات کلیشه ای تقدس آلودی که مردم هنوز هم از رسانۀ ملی تحمل می کنند، یارانه اجتماعی، به شکل حضور پر رنگ دولت و نیروی قاهرۀ آن- پلیس- در تمام ابعاد زندگی شهری، که بیش از آنکه با مفهوم امنیت پیوند خورده باشد، واژۀ آزادی را به ذهن می آورد، یارانۀ حقوقی، به شکل قوانین عجیب و غریبی که بخش زیادی از شهروندان را به مجرمان بالقوه تبدیل می کند، و...
حاکمیت یکی یکی یارانه ها را از مردم پس می گیرد، اما باید بداند که در ازای برداشتن این یارانه ها، مردم هم کم کم قادر نخواهند بود یارانه های مطلوب حاکمیت را تامین کنند. آن وقت است که علاوه بر مردم، حاکمیت هم باید خودش را با شرایط جدید تطبیق دهد. مردمی که سوخت را به قیمت شناور خلیج فارس می خرند، و نان را به قیمت گندم همان سال، دیگر نه به کسی سواری می دهند و نه نان خمیر یا سوخته ای (که شاید بوی نفت هم بدهد) سر سفره می برند. تازه برق که گران بشود شاید خیلی از برنامه های تلویزیون را هم نگاه نکنند.
برای من که فقط ده ماه نبوده ام، تجربۀ تطابق با شرایط جدید جالب است. اما منتظر دیدن روزی هستم که مردم هم یارانه ها را یکی یکی بردارند، و آن روز تماشای شیوۀ تطابق حاکمیت با مردم جدیدش جالب تر هم خواهد بود.
